بر باد رفته

سلام بچه ها
نویسنده : اسکارلت ایرانی-هلندی - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۱
 
 
به این نتیجه رسیدم که نه وبلاگ نویس خوبی از آب دراومدم و نه دوست وبلاگی خوبی بودم که مرتب بیاد بهتون سر بزنه. کارهای نصفه نیمه رو دوست ندارم و به همین دلیل این وبلاگ دیگه بروز نمیشه. خواستم کلا پاکش کنم، ولی دلم نیومد. واسه همین همه پستها رو رمز دار کردم و رمزش رو فقط خودم میخواهم داشته باشم.
آرزوی بهترینها واسه همتون! هر موقع تونستم حتما بهتون سر میزنم. مرسی از همراهیتون و همچنین از آشناییتون.

 
 
چرا که نه؟
نویسنده : اسکارلت ایرانی-هلندی - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱
 
 
رئیس بزرگ شرکت ما روی هم رفته ۱۰ تا شرکت داره و ما خیلی کم میبینیمش. با اینکه سرش حسابی شلوغه، ولی ماهی یک بار میاد به جلسه همگانی شرکت و بقیه روزها هم به شرکتهای دیگه اش میرسه. اینقدر هم کارمند و کارگر و دوست و آشنا داره که من تعجب میکنم چجوری اسم من و بقیه کارکنان یادش میمونه!!! 
 
حدودا ۱،۵ سال پیش بود که یه روز اومد به من گفت که یه خانوم ایرانی اومده مصاحبه کاری و بعد از طی مرحله اول، به مرحله دوم رسیده و از لحاظ مدرک و تجربه عالیه و واسه اون کار قبول شده و گفت که موقع مصاحبه بهش راجع به تو گفتیم که یه دختر ایرانی دیگه هم هست و اینکه اگه دوست داشته باشم میتونم با خانومه تماس بگیرم و باهاش بیشتر آشنا بشم چون خانومه ۲ ماه بعد میخواست شروع کنه. من هم گفتم که چرا که نه؟ خلاصه من هم به دختره ایمیل زدم و خوش آمد گفتم و کمی راجع به خودم و کارم واسش نوشتم و دیگه بعد از اون این جریان کلا یادم رفت تا اینکه روز اول کاریش رسید و طبق رسم اینجا، رئیس اون بخشی که استخدام شده بود به همراه این خانومه به همه اتاقها اومد و معرفیش کرد. به من که رسید یادش افتاد که من بودم که بهش ایمیل زده بودم و گفت که جواب نداده و اصلا حرفی راجع به ایران و ایرانی بودنش نشد و دیگه کارش رو شروع کرد تا یه مدت بعد که باز تو جلسه ها یا جای دیگه همدیگه رو میدیدیم. یکی دو بار فقط با همدیگه فارسی حرف زدیم که میگفت براش فارسی حرف زدن سخته و من هم اصراری نداشتم و یه بار هم واسه بچه اش آهنگهای ایرانی خواست که با کمک شماها کلی آهنگ و وبسایت بهش معرفی کردم. چند باری هم که برنامه ایرانی میرفتم بهش خبر دادم که اگه دوست داشته باشه اونهم بره/بیاد که گفت که دوست نداره. خلاصه دیگه من هم بهش اطلاعات ایرانی نمیدادم و اگه همدیگه رو میدیدم فقط حرف از کار و بار بود. چند روز پیش منو دیده بود و هی حرف از مادرش و برادرهاش و خواهرش که اونهام هلندن میزد و اینکه هرکدوم اینجا چی کار میکنن و چند بچه دارن و کجا زندگی میکنن و غیره. بعد آخر سر میگه، من اولین بار که هنوز ندیده بودمت جواب ایمیلت رو ندادم چون دیدم ایرانی هستی و من اصلا طرف ایرانیها نمیرم. بعد حالا که شناختمت میبینم زیاد هم ایرانی نیستی و همین دلیل شد که بیام طرفت و الان به نظرم خوبه که در تماس باشیم!!! یه بار میای شام خونمون؟!!! من هم به شوخی گفتم به شرط اینکه قرمه سبزی درست کنی. گفت: نههههه!!! من "stamppot" (سنتی ترین غذای هلند، در عکس بالا) واست درست میکنم!!!! راجع به پسر ۲ ساله اش هم که صحبت میکرد میگفت من اسمش رو "یان / Jan" گذاشتم چون اسم پدر همسرمه. قابل توجه اینکه "یان" یکی از قدیمیترین اسمهای هلندیه که معادل "علی"  میشه (از لحاظ تعداد زیاد این اسم، نه از لحاظ بار مذهبیش). بعد یکی از همکارهام که با هم دوست صمیمی هم هستیم، همون روز تو اتاق بود و اینها رو شنید. بعد آخر هفته که با همدیگه بیرون بودیم بهم گفت من همیشه به نظرم خیلی باحال بود که یه همکار ایرانی دیگه هم تو شرکت هست که تو بتونی باهاش گاهی به زبون مادری گپ بزنی، ولی این حرفها که "چه خوب تو زیاد ایرانی نیستی، وگرنه من میل به تماس نداشتم"  و "من فارسیم خوب نیست، ولی با مامان و خواهر و برادرهام از ۱۷ سالگی به اینجا اومدم" و.... این حرفها آخه یعنی چی؟؟!! گفتم این حرفها و رفتار دقیقا یک رفتار تپییکال ایرانی در خارج از کشوره، که میگه من با بقیه ایرانیها نمیخواهم در تماس باشم ولی در عمل آخرش میره طرف ایرانیها و بهشون میگه چه خوبه که شما هم مثل من تیپیکال ایرانی نیستین!!!
 
%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%
 
حالا ماه پیش این رئیس بزرگ باز اومد پیشم و گفت که در گروه دوستانش یک خانوم ایرانی هست که راجع به من بهش گفته و خانومه هم گفته چه جالب!! من در این ۲۶ سالی که هلند زندگی میکنم تا به حال یک دوست ایرانی هم نداشته ام و رئیس گفته میخواهی با همدیگه آشناتون کنم و اونهم گفته آره و من هم باز گفتم چرا که نه و در همون روز رییس یه ایمیل مشترک به من و این خانوم زد و گفت که اینجوری اطلاعات همدیگه رو دارید و اینکه دیگه در این امر دخالت نمیکنه و بقیه رو میزاره به عهده خودمون. :) اون خانوم هم زودی جواب داد و راجع به خودش گفت و اینکه دوست داره یه بار شام با هم بریم بیرون و بعد از ۲-۳ تا ایمیل به این نتیجه رسیدیم که بعد از تابستون با هم قرار بزاریم. حالا ببینیم چی میشه و آیا اصلا ایران و ایرانی بودن و فارسی و فارسی حرف زدن چیزی به این آشنایی اضافه میکنه یا نه. چون من به اندازه کافی دوستان هلندی و کشورهای دیگه دارم و اگه بخواهم با یه ایرانی آشنا بشم، دوست دارم حداقلش بشه فارسی حرف زد یا راجع به ایران گفت و شنید، نه باز هم هلندی و هلند و کار و بار اینجا. و مخصوصا نه باز هم افتخار به اینکه آه خدای من، من با اینکه اینقدر دیر از ایران اومدم بیرون، ولی باز هم فارسی به کل از یادم رفته و آه خدای من، من حتی با مادر کاملا ایرانیم (که ۵ جمله هلندی بیشتر بلد نیست) هم هلندی حرف میزنم و آه خدای من، من فقط غذای هلندی بلدم درست کنم.... 
 
خب به نظر من آخه اینجوری فرقش با دوستیهای دیگه هلندی چیه؟!! در واقع به نظرم نه تنها فرقی نمیکنه، بلکه حتی لطف خودش رو هم از دست میده چون اصرار بر نبودن و نداشتن چیزیه که در واقع یک وجه مشترکه و در وهله اول پایه آشنایی...
 

 
 
دزدی سودمند
نویسنده : اسکارلت ایرانی-هلندی - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
مدیریت زمانی
نویسنده : اسکارلت ایرانی-هلندی - ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
درمان بیماری به سبک هلندی
نویسنده : اسکارلت ایرانی-هلندی - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
سرمای بهاری
نویسنده : اسکارلت ایرانی-هلندی - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
شاید...
نویسنده : اسکارلت ایرانی-هلندی - ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
سال تحویل ۱۳۹۱
نویسنده : اسکارلت ایرانی-هلندی - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
← صفحه بعد