صبح هست اول مهر... (البته در هلند)

 

دوشنبه گذشته مدارس چند منطقه (فکر میکنم مرکز و جنوب) از کشور هلند دوباره شروع شدن. تعطیلات تابستونه بچه مدرسه ای ها اینجا کلا بیشتر از چند هفته نیست ولی بستگی به منطقه و استان محل زندگی بچه، تعطیلات مدرسه ممکنه دیرتر و یا زودتر شروع و تموم بشه. دانشگاهها هم از حالا هفته های آشناییشون شروع شده و دانشجوهای سال اول این هفته ها همش در حال آشنایی با همکلاسیهاشون هستن. و به گروههای کوچیک تقسمیشون میکنن و با سرپرستی دانشجوهای سالهای بالاتر با امکانات دانشگاه و شهری که در ۴-۵ سال آینده میخواهن درس بخونن، آشناشون میکنن. ولی همه اینها حالت جدی و رسمی نداره و به صورت شاد و سرگرمی انجام میشه. به همین دلیل در شهرهایی که دانشگاه داره، از جمله شهر ما، این روزها همه جا در محیط آزاد، تئاتر و فستیوال و چادر و موزیک و کلی سر و صدای شاد دانشجوها رو میشنوی و میبینی که دارن حسابی خوش میگذرونن. چند عکس از این مراسم واستون گرفتم که چون آفتاب تیزی میتابید، خوب از آب در نیومدن.

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

دیگه اینکه این روزها، واسه بنده روزهای عجیب و غریب و شلوغی هستن. از لحاظ کاری چون همه دکتر و پرستارها از مسافرت برگشتن کلی تقاضای جلسه و دوره و آموزش همزمان داریم و واسه همین هر روز باید برم یه شهر دیگه هلند و کلی وقت ازم میره. و از طرف دیگه هم با این همه برنامه ریزی ضد آبی که کرده بودم، باز هم همش یه چیزهایی پیش میاد که برنامه هام رو میریزه بهم و چند برنامه خوبم کاملا بهم خورد و از این لحاظ کمی ناراحت بودم، ولی خب من معتقدم که هرچی پیش اومد، خوش اومد دیگه... و واسه همین با اینکه خیلی از برنامه هام رو الان باید اساسی تغییر بدم ولی باکی نیست... آدم تو زندگی باید  انعطاف پزیر باشه.
مخصوصا این روزها که یکی دو خبر بد هم شنیدم در مورد اطرافیانم که مشکلات خودم در برابرشون هیچه و  حسابی نگرانم کرده و هی دارم فکر میکنم چجوری بیشتر بتونم کمکشون کنم. متاسفانه مشکل یکی از دوستان من در حال حاضر خیلی حاده و این یکی بیشتر سردرگمم کرده تا مشکل خودم. چند روز پیش رفته بودم پیش این دوستم که خبر بدی شنیده بود و بیچاره هنوز حسابی در شوکه (خیلی ناگهانی  دچار یک بیماری سرسخت و جدی شده). قبلش هر روز کلی تلفنی باهاش در تماس بودم و به حرفهاش گوش میکردم و جاهایی که گریه اش میگرفت، زودی میخندوندمش. هی دلداری به سبک خودم میدادم و اصلا بهش فضا نمیدادم که خودش رو در احساس قربانی بودن و به قول خودم احساس "ننه من غریبم" بودن غوطه ور کنه. و البته اینو خودش هم خوب میدونه که اگه به من زنگ میزنه، من اهل ناز کشیدن و ناز خریدن نیستم و باهاش در غم و غصه خوردن همراه نخواهم شد و از یه راه و روش دیگه کمک خواهم کرد. همون اولش هم سر همین "ننههههه من غریبممممم" مرد از خنده و بعدش هم اینقدر سرش رو با شوخی گرم کردم که خودش هم دیگه اعلام کرد که خنده بهترین علاجه و اینکه احساس سبکی میکنه ولی باز هم خیلی میترسه. بهش گفتم ترس یه حس نرماله، ولی هر مشکلی یه راه حل داره و ترس جلوی فکر کردن درست و حسابی رو میگیره. بعد به شوخی بهش گفتم "ترس از تو، راه حل از من!".
که در عمل هم یه جورایی درست از آب در اومد. چون از طریق محل کارم الان میدونم بهترین تیم تحقیقاتی پزشکی  و بهترین متخصصها در این زمینه در کدوم بیمارستانها هستن و خوشبختانه این بیمارستان به شهرشون هم خیلی نزدیکه و الان از این بابت خیالش کمی راحت تر شده. هلند هم از لحاظ بیمه خیلی سیستمش واسه اینجور بیماران عالیه و داروهایی که واسش احتمالا جواب خواهند داد، با وجود بر اینکه به طرز سرسام آوری گرونن، ولی بیمه همه رو میده. محل کارش هم از همون روز اول که فهمیدن بیماره،  بهش حمایت کامل رو دادن و از این نظر دلش قرصه.
 
 
خلاصه این اواخر هرشب بعد از کار ساعتها با همدیگه حرف میزدیم و شرایطش رو تجزیه و تحلیل میکردیم ولی بدون اینکه کلمه "امید" و "معجزه" رو به کار ببرم، به صورت واقع بینانه بهش فهموندم هنوز که خبری نشده و ترسش از "درد" از خود درد بیشتره و هی کم کم داره قانع میشه. هفته پیش اینقدر گفتم و گفتم و خندوندمش تا دیگه گفت پس حالا که اینقدر خوب بلدی امید بدی، آخر هفته بیا پیشم. من هم گفتم میام و قبض تلفنم رو هم واست میارم! ولی منی که هیچوقت تو حرف و شوخی و روحیه دادن کم نمیارم، اونروزی که میخواستم برم دیدنش، خیلی واسم سخت بود. از قبل هم بهم گفته بود که در عرض ۱ هفته ۳-۴ کیلو کم کرده و خواب و خوراک نداره و از استرس این قضیه داره جا میزنه و نمیدونستم اولین عکس العملم وقتی میبینمش چیه.
 
اون روزی که میخواستم برم پیشش، بجای دسته گل یا یه بسته شکلات، رفتم یه سبد کوچیک گرفتم و پرش کردم از عروسکهای شانس کوچیک و بزرگ و هر سمبل شانس دیگه ای که توی فروشگاهها تونستم پیدا کنم. سبد پر شد از "شانس"! بعد اومدم دور سبد یه روبان قرمز بزنم، ولی یاد حرفهای تلفن شب قبلمون افتادم که هربار میشنید میزد زیر خنده... دیدم یه سبد پر از "شانس" با چاشنی "خنده" بهتره. و یادم افتاد که با هم حرف "پَ نَ پَ" (بله بله... ما هم از این چیز میزا بلدیم) رو زده بودیم و کلی سر این خندیدیم. واسه همین بجای روبان، روی یه تیکه کاغذ یه "پَ نَ پَ" باحال اختراع کردم و زدم روش. بعد چند تا دیگه از این "پَ نَ پَ" هایی که به جریانهایی که در طی اینهمه سال دوستی با همدیگه داشتیم، میخورد نوشتم و چند تا هم به شوخی راجع به یه دوست مشترکمون که اونهم جریانی داره واسه خودش...و این سبد خودش شد یه سوژه!! و اینجوری شد که رفتم به دیدن این دوستِ نازنینِ غمگینِ پر از استرس و ترس و نگرانم در شهری دور... و اون روز هر چند وقت یه بار هی این سبد رو باز میکرد و با خوندن این ""پَ نَ پَ" ها کلی خاطرات قدیمیمون تازه میشد و میمردیم از خنده و اون با قیافه ای بیمار و خسته، ولی خندون مرتب میگفت که چقدر خوشحاله که یه دوستی داره که معنی "پَ نَ پَ" رو میدونه و حتی در بدترین شرایط ممکن هم میتونه با یه تکنیک ساده سرحالش بیاره...
 
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& 
 
خلاصه اینکه من این روزها به شدتتتتت خسته و کوفته ام... از کمبود خواب هم که نگم بهتره، ولیییی... از رو نمیرم که و تقریبا هر روز بعد از تایم کاری یا میریم فیلم یا فستیوال یا ورزش یا ...  و چون فیلمها و مستندهای ایرانی رو خیلی خیلی دوست دارم و امکانش سالی چند بار بیشتر پیش نمیاد، واسه همین فردا بعد از کار (جمعه ۱۹ آگوست) میخواهیم بریم دیدن فیلم "شرایط/Circumstance". بچه های ایرانی در هلند، این فیلم روز جمعه در محیط آزاد (Marie Heinekenplein) به صورت مجانی پخش میشه و روز شنبه در سینمای Rialto (پولی)، هر دو شب در آمستردام. روز جمعه قبلش موز.ی.ک زنده هست (DJ Ishtar) و بعدش هم همینطور. کارگردان این فیلم "مریم کشاورز" قرار بود خودش هم بیاد، ولی به دلیل حاملگی نتونست و کنسل کرد.... حیفففففف شد! ولی هوا اون روز عالیه، پس همگی از طرف من دعوتین!! اگه خواستین بیاین، اینهم اطلاعات بیشتر در مورد این برنامه: http://groups.yahoo.com/group/HollandIran/message/1340
/ 20 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
yalda

joda az aval mehre hollandi va .......,baraye doostet kheili narahat shodam,vaghan omidvaram ke be har tartibi hast shafa peyda konan,va cheghadr khobe ke adami doosti mesle shoma dashte bashe,ke inhame havasho dshte bashe,hamon hefze roohiye asle aval dar har bimariye,behesh begoo age albate motaghede az raveshhaye meta fiziki ham estefade kone,be nazare man ke kheili moasere,albate age motaghede.omidvaram ke moshgholiyatet kamtar beshe,va hamishe salamat va shad bashi l

یک فنجان آرامش داغ

اسکارلت این همه شور و انرزیت رو خیلی دوست دارم...خیلی... برای این دوستت هم خیلی ناراحت شدم...شرایط سختیه...ایشالا هر چه زودتر بهتر بشه...نمی دونم چی بگم[ناراحت] به اون دانشجوهایی که میبینی هم کلی حسودیم شد...

سیلوئت

عزیزم با این حوصله و اخلاق خوب و دل مهربونت بیا برو یه بنگاه شادمانی بزن! این خارجیام که دیدی جون می دن برای کارهای جدید و فکر تازه!!! خدماتتم باشه ارائه ویزیت به بیمارانی با وخامت حال و خنداندنشان صد در صد تضمینی ![عینک] امیدوارم این دوستت هم بتونه هم آرامش خودش رو پیدا کنه و با افکار مثبت و فکر باز اول ترس بیماری و بعدم ایشالا خود بیماری رو از خودش دور کنه

نسترن

می گم اسکارلت نذر کن دوستت خوب شه اونم بیار تبریز[نیشخند]... راستش اصلا وقت نمی کنم برم شاهگلی برات عکس بگیرم اصلا هم نمی خوام عکسم از این عکس مصنوعی های اماده باشه.. خودم جاهایی رو برای ویو می دونم که تا حالا تا توعکسی ندیدم.... تو این شبهای قدر برای دوستت دعا می کنم...[ماچ]

كوچه اي بي انتها

بابا دمت گرم!‌ای بامرام! ای پرستار! ای به سلامت دوستان خود اهمیت دهنده! آدم ها تو این شرایط بیشتر از دارو به محبت و توجه نیاز دارن. والا زمان ما ترم یک و اینها همچین هم شور و هیجان خاصی نداشت چون اصلا از این خبرها نبود.[ناراحت]

شیدا

[بغل] اسکارلت ...باشه بابا بهت می گم اسکارلت ... فیلتم اتفاقا خیلی دوست دارم بر باد رفته ... دلم خنک شد که رت گذاشت رفت و اسکارلت و با اشلی جونش تنها گذاشت .[نیشخند]

نسترن

خوب دوستت تبریز که نیومده؟ اونم با تو... که لیدرش هم من باشم.[نیشخند]

ریحان

مرسی گلم .گلها به دستم رسید.اونی که کوچیکه و اونی که لباس عروس زیرش پیداس خوشگلن.دوس داری سایتش رو بده. باید دنبال کیک صورتی هم بگردم. چقدر سرم شلوغه

بردیا

سلام اسکارلت "چند عکس از این مراسم واستون گرفتم که چون آفتاب تیزی میتابید، خوب از آب در نیومدن" کاش عکس هاتون می گذاشتین چون هر چی که باشن باز هم زیبایی خاص خودشون رو دارند...[پلک] -از صمیم قلب دعا می کنم هر چه زودتر بیماری دوست تون هم خوب بشه و اینکه به نظرم آدم خیلی خیلی خوش شانسیه که دوستی مثل شما داره و واجب شد که یه کم تشویق تون کنیم: آفرین...[دست] صد آفرین....[دست] دختر خوب و نازنین...[دست] فرشته روی زمین.....[دست] از مدرسه تا مدرسه....(نه...اشتباه شد....این خط آخرش اضافی بود....!![خجالت])[چشمک][گل] گذشته از شوخی در جایی خوندم خدا کسانی رو که به فکر دیگران هستند رو بهشتی میدونه[گل][گل]

بردیا

کارت 1000 آفرینه اصلا قابل شما رو شما رو نداشت....[مغرور] میشه 2000 تومن...!!![زبان][خنده][خنده]